الشيخ علي اكبر النهاوندي
337
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
رفت ، تمام روز گشت ، ولى چيزى نيافت . شب نزد زن خود برگشت و گفت : امروز چيزى نيافتم . زن گفت : ان شاء اللّه فردا خواهى يافت . روز سوّم به ساحل دريا رفت ، ناگاه ديد مردى ماهى شكار مىكند . به او گفت : راضى مىشوى من تو را در شكار كردن مدد كنم و به من مزدى بدهى ؟ صيّاد گفت : بلى ! سليمان صيّاد را در شكار ماهى مدد كرد ، فارغ كه شدند ، صيّاد دو ماهى به آن حضرت مزد داد . سليمان ماهى را گرفت و خدا را حمد كرد . شكم يكى از آنها را كه شكافت ، ميان آن انگشترى يافت . انگشتر را گرفت ، در جامهء خود بست ، خدا را شكر و ماهىها را پاكيزه كرد و به خانه آورد . زن بسيار شاد شد و گفت : مىخواهم پدر و مادرم را بطلبى تا بدانند تو كسب كردى . ايشان را طلبيد و از آن ماهى تناول كردند ، آنگاه سليمان به ايشان گفت : آيا مرا مىشناسيد ؟ گفتند : نه ، و اللّه تو را نمىشناسيم ، امّا بهتر از تو كسى را نديدهايم . پس انگشترى كه در شكم ماهى يافته بود ، بيرون آورد و در دست كرد . همان ساعت ، مرغان و جنّيان همه بر او گرد آمدند ، باد به فرمان او شد و پادشاهىاش ظاهر گرديد . زن و پدر و مادر او را برداشت و به بلاد اصطخر آورد ، شيعيان او از اطراف عالم نزدش جمع شدند و از شدّتهايى كه در غيبت آن حضرت ، بر ايشان روى داده بود ، شاد گرديدند و فرج يافتند . او مدّتى پادشاهى كرد ، تا هنگام وفاتش فرارسيد آنگاه آصف پسر برخيا را به امر الهى وصىّ خود گردانيد . شيعيان پيوسته نزد آصف مىآمدند و مسايل دين خود را از او اخذ مىنمودند . سپس خدا آصف را به غيبت طولانى از ميان ايشان غايب گردانيد و باز بر شيعيان ظاهر شد ، مدّتى در ميان ايشان ماند و بعد از ايشان وداع كرد . گفتند : ديگر تو را كجا ببينيم ؟